سيد حسن آصف آگاه
209
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
36 . پرسيد زرتشت از اورمزد كه : اى همهآگاه [ كه بر ] مينوان و گيتيان مهترينى ! پس خويشكارى [ و كنش ] آن هزاره چه باشد ؟ 37 . اورمزد پاسخ كرد كه : اى زرتشت ! پس ، به دو نشان آن باشد هنگامى كه هزارهء تو سرآيد [ كه آن را چنين ] بر تو روشن بكنم [ و شرح دهم ] . 38 . كه اندر آن هنگام تيز [ و سخت ] كه رسد ، سياه جامه و خشم تبار ، از [ سوى ] خراسان [ و مشرق ] ، پس به صدگونه و هزارگونه و بيورگونه ، در ايرانشهر هجوم آرند و [ ايرانشهر ] به واسطه خشم تباران ويران شود و همهء ديوپرستان اندر ايرانشهر بر رسد ؛ كه بس چيز بسوزند و مردمان را از خانمان خويش دور كنند ؛ 39 . و فروتنى 29 و رامش و دوستى از همهء آفرينش اورمزد و از اين جهان بشود [ و برود ] و از آن ، دين بهى نزار و بىتوان شود و [ بر آن ] تباهى رسد . 40 . كه آتش بهرام از [ بسيارى ] نهان داشته شدن [ و پنهان ماندن ] بسا ناپديد شود 30 و مردم خرده [ و پست ] به بزرگى رسند و بنده ، آزاد [ و ] آزاد بنده شوند و در آن [ گاه ] ، شهر بزرگ ، روستا شوند و روستا ، شهر بزرگ شوند و هر جاى آبادان ، ويران شوند و مردم دينى از جدكيشان رنج و سختى و دشوارى برند . 41 . پس مردم بد ، پادشاهى كنند و آزرم [ و شرم ] ندارند . 42 . پس زينهار خوارى را فرّخى و بزرگى انگارند و چون دست پيمان بكنند ، [ بر آن ] پايدارى [ و وفا ] نكنند [ زيرا ] كه بسى مكر و فريب زير [ و نهانى ] بسيار در دادستان [ و كار ] دارند . 43 . پس بر همهء شهرها ، در ايران ، بدى و رنج و ويرانى بسى [ به ] پيدايى آيد . 44 . پس چنان در آن هنگام شگفت [ و سخت ] ، همهء مردم فريفتار باشند و بدى كنند كه بر دهان [ و زبان ] با يكديگر مهر ورزند و در دل كين دارند و بدخواه يكديگر باشد 31 و آزرم هومت 32 [ و انديشهء نيك ] ورزيدارى و مهر [ ورزيدن ] از جهان بربشود [ و برود ] و مهر و دروجى 33 در گيتى بسيار شود و دوستى روان [ و عشق به رستگارى آن ] از جهان بشود [ و برود ] . 45 . و پدران از فرزندان مهر ندارد و فرزند خويش را بر جدايى 34 [ از خود و دور از زن پادشايى خود ] پديد آورد و [ يا آن ] كه بر [ رسم ] جددينى 35 [ فرزند ] پديد آيد ؛ و پس زروسيم ، كماصلان 36 [ و نااصيلان ] بس دارند و مردم مهتر و بهتر ، دوستى با ايشان كنند . 46 . پس چون سر ( - پايان ) هزارهء تو رسد ، اى اسپيتمان زرتشت ! پس خورشيد تيزتر گردد 37 [ و چرخد ] و سال و ماه و روز كهتر [ و كوتاهتر ] شوند و زمين سپندارمذ بس سستتر شود ، 38 [ چنان ] كه بن و بر [ و گياه و رستنى و بار و ميوه ] كمتر دهد و غلّات از ده [ دانه ] ، پنج [ دانه ] نابود شود و پنج افزايد . پس در خورش مزه و گوارايى نباشد . 39 47 . و مردم را كه در آن زمان زايد ، زور و نيرو كمتر باشد و بدگمانتر 40 و فريفتارتر بس شوند ، كه مهر روان [ و دلبستگى به رستگارى روان ] كمتر دارند و آزرم [ و حرمت ] نانونمك ندارند . 48 . پس [ چون ] مردم بتّر و